چند روز میشد که توی حیاط خوونه ما اطراق کرده بود و به راحتی این ور و اون ور سرک می کشید مثل اینکه هم از توتهای درخت خوشش اومده بود و هم از رفت و آمدهای بی آزار ساکنین, حتی وقتی نزدیکش می رفتی زحمت اینو به خودش نمی داد که دور بشه , همین طور خرامان خرامان توی حیاط می گشت , حتی با وجود ما!!!روی تاکها می نشت و کامل خوونه رو دید میزد.
امروز حدود یه ساعتی توی بحر کارهاش بودم که چطور باغچه رو میگرده و بین گلها بازی می کنه اما احساس کردم خیلی تنهاست و انگار گرفته چون اصلا حاضر نبود از حیاط خوونه دورتر بره و یا به بیرون سرک بکشه برعکس بقیه شون که هم پرسروصدان و هم بازیگوش ...... یه چیز دیگش سربه هواییش و نترس بودنش بود احساس کردم اصلا براش مهم نیست که دوروبرش چی میگذره و همینم کار دستش داد ...........
گربه سفیده روی همون تاکها گرفتش اونم شروع به سروصدا کرد... سریع با یه چوپ دویدم توی حیاط اما گربه سفیده زرنگتر از این حرفا بود و پرید روی دیوار همسایه و رفت .....رفتم بالای پشت بوم دنبالشون اما متوجه شدم اون مرده و دیگه حرکتی نمی کرد ....... دیگه فایده نداشت......
خوونش ریخته کف حیاط .......
یه غم بزرگ تو دلم نشسته اصلا حالم خوب نیست.....
