تبليغاتX
نمی دانم

نمی دانم

نمی د ا نم به غیر از ا ین نمی د ا نم چه می د ا نم...؟؟؟
سرما سوزان است....
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

                                            سرها در گریبان است.

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را 

 که سرما سخت سوزان است.......

 

اینجا ایران است................دمکراسی را به خاک سپردیم.............

اینجا تهران است................همه جا بوی خون می دهد...........

اینجا شیراز است...............تنها فریاد به گوش می رسد...................

اینجا تبریز است................همه جا گریه و شیون است................

اینجا اصفهان است...............

اینجا ارومیه است...............

                       پس کجایید که به داد برسید؟؟؟؟!!!!!!!!.........

 

+نوشته شده در یکشنبه 24 خرداد1388ساعت11:29توسط مهری |
انسانم آرزوست......
 

تقلب تقلب تقلب تقلب..........................

از این عیان تر یعنی میشه.....................

اینه دمکراسی اسلامی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وای از این همه درد.........

 

+نوشته شده در شنبه 23 خرداد1388ساعت10:16توسط مهری |
مناظره!!!!فحاشی!!!!!....
احمدی نژاد آبروی نداشته خودش رو دیشب برد با اون ایرادهایی که گرفت و اون حرفهایی که زد!!!!!! باید بره از خجالت سرشو بذاره و بمیره... اصلا یه رئیس جمهور و حتی یه آدم نباید اینقدر حقیر باشه که برای کوچک کردن دیگران دست به هر کاری بزنه!!!!

دیشب احمدی نژاد مثل یه گربه وحشی بود که همش سعی میکرد به صورت میرحسین پنجول بکشه اما برعکس خودش آبروش رفت به خصوص وقتی در مورد زهرا رهنورد حرف زد و میرحسین هم که یخش وا رفته بود خوب زد تو دهنش...میرحسین محافظه کار نمی خواست خیلی چیزهارو بگه اما احمدی نژاد حتی شعور اینم نداره........همش خداخدا می کنم مناظره کروبی و این عتیقه برسه تا کروبی بی رودربایستی هم رو بزنه تو دهنش..........

خیلی شانس بود که دیشب میرحسین حرفهای پایانی رو زد..................

امیدوارم نجات پیدا کنیم...

 

+نوشته شده در پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت11:0توسط مهری |
زاغی...

 چند روز میشد که توی حیاط خوونه ما اطراق کرده بود و به راحتی این ور و اون ور سرک می کشید مثل اینکه هم از توتهای درخت خوشش اومده بود و هم از رفت و آمدهای بی آزار ساکنین, حتی وقتی نزدیکش می رفتی زحمت اینو به خودش نمی داد که دور بشه , همین طور خرامان خرامان توی حیاط می گشت , حتی با وجود ما!!!روی تاکها می نشت و کامل خوونه رو دید میزد.

 امروز حدود یه ساعتی توی بحر کارهاش بودم که چطور باغچه رو میگرده و بین گلها بازی می کنه اما احساس کردم خیلی تنهاست و انگار گرفته چون اصلا حاضر نبود از حیاط خوونه دورتر بره و یا به بیرون  سرک بکشه برعکس بقیه شون که هم پرسروصدان و هم بازیگوش ...... یه چیز دیگش سربه هواییش و نترس بودنش بود احساس کردم اصلا براش مهم نیست که دوروبرش چی میگذره و همینم کار دستش داد ...........

گربه سفیده روی همون تاکها گرفتش اونم شروع به سروصدا کرد... سریع با یه چوپ دویدم توی حیاط  اما گربه سفیده زرنگتر از این حرفا بود و پرید روی  دیوار همسایه و رفت .....رفتم بالای پشت بوم دنبالشون اما متوجه شدم اون مرده و دیگه حرکتی نمی کرد ....... دیگه فایده نداشت......

خوونش ریخته کف حیاط .......

 یه غم بزرگ تو دلم نشسته اصلا حالم خوب نیست.....

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت20:16توسط مهری |