آدما تو زندگی شون به یه نفر اعتماد میکنن . کسی که براشون میشه همدم , همراز و سنگ صبور ..... این موقع است که اونا همه درونیات و رازها و حتی نقطه ضعف هاشونم به همدیگه میگن و با گفتن اونا به یه نفرسبکتر میشن....خیلی اوقات هست که این رابطه تا سالهای سال و حتی تا آخر عمر ادامه پیدا می کنه اما گاهی هم به دلایل مختلف در نیمه تموم میشه ..... داشتن یه همراز خوبه , به شرطی که از ضعفهات برعلیه خودت و یا تمسخر و سلطه برتو استفاده نکنه, یا رازت رو بعد از چند وقت از دهن این و اون نشنوی و باعث دردسرت نشه....
خلاصه خواستم بگم همراز( یا هر چیز و کسی که اسمش رو بذارید ) خوبش خوبه , خیلی ام خوبه...... اما حالا کجاست همراز و سنگ صبور؟؟؟؟؟!!!!!!!......
دوران دانشگاه و به خصوص توی خونه یا خوابگاه دانشجویی زندگی کردن یکی از لذت هاش همینه , همراز داشتن و دردودل کردن تا ساعت 3 نیمه شب........
بعد از اون دوران و دور شدنامون از بچه ها هرچی به دوروبرم نگاه می کنم دیگه همراز نمی بینم یه سنگ صبورِ امین و خوب............نیست......دیگه نیسسسسسسسسسسسسسست.....................
امیدِ بارشِ بارانِ نوبهارم نیست.......
یا بقیه همکارا بگن این فکر من بوده!!!من قبلا گفته بودم و به اسم خودشون تمومش کنن. یا اینکه مدیرِت یه نگاه عاقل اندر سفیه بهت بندازه و با غرور بگه: تو نمی خواد اینارو به من بگی!!!!!! هرچی من بگم..... توی چارچوبی که من دلم می خواد فکر کن!!!!!!!............
یه مدتِ هرچی می خوام فکرای مثلاْ خوب بکنم این تصورات ذهنمو خراب می کنه نمیدونم...........
این روزها امتحانات شروع شده و همه در حال خووندنن اما من.....پس از ۱۸ سالِ مداوم درس خووندن این دفعه امتحان ندارم.....
زمان امتحانات آرزوی یه هم چین روزایی رو داشتم اما الان...!!!! شاید چون دلم هوای دانشگاه و بچه هارو کرده اینجوری فکر می کنم اما......
نمی دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت ؟؟؟؟ فکر نکنم خیلی اینطوری دوست داشته باشم بمونم!!!!!
دلم هوای شبای امتحان رو کرده... با بچه ها بیدار موندن و خوردن هر چی گیرمون می آمد برای اینکه خوابمون نبره خنده هایی که با زهرا و آتنا و زهرا و سمیه و فرناز و....می کردیم . فال گرفتنامون و عکس گرفتنامون.همه و همه....
دلم تنگه اون روزاست....
روزای روشن...........

دختری دلش شکست
رفت و هر چه پنجره
رو به نور بود
بست
رفت و هر چه داشت
یعنی آن دل شکسته را
توی کیسه زباله ریخت
پشت در گذاشت
صبح روز بعد
رفتگر
لای خاکروبهها
يك دل شكسته ديد
ناگهان...
توي سينهاش پرندهاي تپيد
چيزي از كنار چشمهاي خستهاش
قطره قطره بيصدا چكيد
رفتگر براي كفتر دلش
آب و دانه برد
رفت و تكههاي آن دل شكسته را
به خانه برد...
سالهاست
توي اين محله با طلوع آفتاب
پشت هر دري
يك گل شقايق است
چون كه مرد رفتگر
سالهاست
عاشق است
"عرفان نظرآهاری"
همش به این فکر می کنم که آیا اون چیزی رو که ما می گیم نامشروع! واقعا درسته یا اینکه باورهای غلط عمومه که این ذهنیت رو به ما غالب می کنه... چه چیز اصلیت رو برای ما مشخص می کنه؟؟؟
اصلا این شرعی که ما در حال حاضر داریم درسته؟؟؟؟ که بعد ازش بخواهیم به این سوالاتم جواب بده؟!!!
5 دی ماه سال دوم دانشگاه رو هیچوقت یادم نمیره . وقتی بچه ها خبر دادن که بم زلزله اومده همگی دویدیم پای تلویزیون و با دیدن منظره های دلخراشٍ زلزله همه مون بی صدا گریه می کردیم همگی خودمون رو داغدار می دونستیم . حتی الان هم که یاد اون صحنه ها می افتم بغض راه گلومو می گیره...
از فردا با بچه ها همگی رفتیم حسینیه ارشاد برای کمک در جمع آوری کمکهای مردمی ، چه صحنه های زیبایی بود و مردم چقدر بی دریغ کمک می کردن و همگی التماس می کردن که حتما کمکها به دست مردم بم برسه و توی راه سر از جای دیگه ای در نیاره...!!! و قشنگ یادمه که همگی اصرار داشتن کمک هاشون رو به هلال احمر تحویل بدن نه کمیته امداد!!!! و ما چقدر کالاها رو یواشکی می بردیم و تحویل هلال احمر می دادیم طوری که دیگه کمیته ای ها صداشون در اومده بود...
مردم از فقیر و غنی ، باسواد و بی سواد، زن و مرد ... همگی بدون هیچ چشمداشتی کمک می کردن ... اما امان از این صدا و سیمای ما با این مجریها و هنرمنداش .... با بچه ها دست به یکی کردیم و اون پسر بازیگر پرروٍ "...زهره کرمانی" رو مجبور کردیم که بارارو از ماشین خالی کنه و چقدر با زهرا از این کارمون کیف کردیم ؛ بچه پررو ایستاده بود یه گوشه و فقط نگاه می کرد.
اون روز فهمیدم که مردم ما چقدر همدیگر رو دوست دارن و در مواقع اضطراری یار و یاور همدیگه اند...
امیدوارم بم هم زودتر درست بشه....
بعضی اوقات انسانها دلشون می خواد حرفها و افکارشونو دیگران هم بدونن...
نمی دونم چرا یه مدت طولانی از درست کردن وبلاگ سرباز می زدم شاید چون از نوشتن و به خصوص خوب ننوشتن و مورد نقد واقع شدن می ترسیدم اما الان خوشحالم یه جایی رو دارم که حرفهامو بگم
وبلاگم یکساله شد...


