تبليغاتX
نمی دانم

نمی دانم

نمی د ا نم به غیر از ا ین نمی د ا نم چه می د ا نم...؟؟؟
قصه
هرگز این قصه ندانست کسی :

آن شب آمد به سرای من و خاموش نشست

سر فرو داشت نمی گفت سخن

نگهش از نگهم داشت گریز

مدتی بود که دیگر با من

بر سر مهر نبود

آه ، این درد مرا می فرسود:

           "او به دل عشق دگر می ورزد؟"

گریه سر دادم در دامن او

های هایی که هنوز

تنم از خاطره اش می لرزد!

بر سرم دست کشید

در کنارم بنشست

بوسه بخشید به من

لیک می دانستم

                           که دلش با دلِ من سرد شده است...

                                                                                                 " سایه "

+نوشته شده در پنجشنبه 28 آذر1387ساعت22:41توسط مهری |
شهر

صورتش رو برگردوند و نگاه غمگینش رو ازش گرفت و به عبور گیج و سریع ماشین ها دوخت......اونم بی اعتنا ازش دور شد... حتی نخواست بدونه که بلده تا میدونِ (....) خودشو برسونه یا نه!!!

.

.

.

اشک توی چشمهاش حلقه زد و بغض راه گلوشو بست....به سختی نفس می کشید احساس می کرد تموم سنگینی دنیا رو دوشای اونه.....از اون آدم شاد و سرحال حالا دیگه هیچ چیز باقی نمونده بود جز اشک....

سوار ماشین شد و تا مقصد چندین بار آروم  گریه کرد....وقتی سوار اتوبوس شد ، برای دور شدن از شهر آرزوهاش ، به خودش قول داد تا یه روزی به همین زودی ها بیاد و مثل قدیم از بودن در شهر لذت ببره و زندگی کنه نه اینکه فقط زنده باشه....

باید روی پاهای خودش می ایستاد چون قرار بود تا آخر عمر تنها خودش باشه و خودش .....

.

.

.

از اون به بعد دیگه درٍ قلبش رو به روی هیچ کس باز نکرد ....هیچ کس...

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 25 آذر1387ساعت22:34توسط مهری |
چادر
بهم گفتن بهتره چادر بپوشم.........به همین راحتی .......

نمی دونم چه کار کنم!!!!..... یه عده بهم میگن بپوش خوبه ........

اما دلم میگه پس حرفات و نظرات چی میشن؟!!!!..........برو سراغ کار غیر دولتی واسه خودت باش......

بهم میگن چادر سرت کنی نون به نرخ روز خور میشی........

من میگم نباید از چادر استفاده ابزاری بشه و هر کس می پوشه باید بهش معتقد باشه....و من؟؟؟

وای خدا دیگه مخم داره سوت میکشه چه کار کنم؟؟؟؟؟

واقعا دیگه هیچی نمی دونم .........

+نوشته شده در چهارشنبه 20 آذر1387ساعت23:6توسط مهری |
ابراهیم
"هرگاه خداوند تو را به لبه پرتگاهی هدایت نمود

به او اعتماد کن...!!!

چون یا تو را در آغوش خواهد کشید

و یا...

پرواز کردن را به تو خواهد آموخت."

فکر کنم این در مورد حضرت ابراهیم مصداق داشته چون همه جوره به خدا اعتماد کرده بود...

یعنی ممکنه منم این طوری بشم؟؟؟..........

+نوشته شده در دوشنبه 18 آذر1387ساعت23:18توسط مهری |
دوباره...
   خندیدن.....

     بارون نم نم می بارید........

   بلوار کشاورز رو رفتن و برگشتن .........

          همه چی براش قشنگ بود............

 همه براش دوست داشتنی بودن.......

  احساس می کرد خدا دوباره بهش قدرت این رو داده که نفس بکشه و از زندگی لذت ببره.......

تو دلش هی دعا می کرد که دیگه این دفعه ازش دور نشه که دیگه قدرتشو نداره..........

خدا هم داشت نگاهشون میکرد.......

........

........

........

              با پای دل قدم زدن آنهم کنار تو             باشد که خستگی بشود شرمسار تو....

 

+نوشته شده در جمعه 15 آذر1387ساعت16:19توسط مهری |
...
 

چقدر سخت دوست داشتن........

گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم                      گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

 

 

+نوشته شده در شنبه 9 آذر1387ساعت14:8توسط مهری |