تمام کوچه های شهر
پر از فریاد من است
که می گویم:
من تنها نیستم
تنها منتظرم.
تنها...
"کیکاووس یاکیده"
آخرشم من دق می کنم... ![]()
این ذهن منه.....................
.
.
.
غم زمانه خورم یا فراق یار کشم
به طاقتی که ندارم کدام بار کشم؟
نه قوتی که توانم کناره جستن از او
نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم
نه دست صبر که در آستین عقل برم
نه پای عقل که در دامن قرار کشم...
گفتم عید آمده و تعطیلی از کار و دانشگاه پس بهتر بشینم و تحقیقهای عقب افتادمو انجام بدم ولی وای از دست این وسوسه ....وسوسه خوندن یه رمان .
اولش زیاد بهش اهمیت ندادم تا اینکه در یکی از این دید و بازدیدهای عید کتابی رو که مدتها دنبالش بودم گیر آوردم رمان "خاطرات یک گیشا" از آرتورگلدن که چندین بار از دوستان کتاب خوان حرفه اییم تعریفشو شنیده بودم و البته دیگه هم چاپ نمی شه اینو همکار ناشرم گفت مثل اینکه جلوی نشرشو گرفتن. در هر صورت دو روز یه سره نشستم تا خوندنشو تمام کردم رمان قشنگی بود.
" داستان مربوط به خاطرات یک گیشای ژاپنی است که بیشتر اتفاقات در گیون که مرکز آنهاست می گذره شخصیت اصلی داستان یک زنه و البته داستان واقی است و اول رمان هم نویسنده اینو اظهار می کنه. شاید کسایی که این رمانو نخوندن بگن گیشا به چه کسی می گن؟ همه ما حداقل توی فیلمهای ژاپنی زنایی که خودشونو مثل کره ماه سفید می کنن و کیمونو های فاخر می پوشن دیدیم اینها زنانی اند که سالها تعلیم می بینند تا هنرمند بشن رقص آواز و نوازندگی ازجمله این هنر هاست و آنها در مهمانی ها دعوت می شن تا مردها رو سرگرم کنند البته نباید اینها رو با روسپی اشتباه گرفت چون گیشاها حریم هایی تعریف شده دارند و اجازه خطایی را ندارند."
خلاصه اینکه رمان خوبی بود ولی.....حالا کی حوصله تحقیق انجام دادنو داره![]()

