بهار...
بهارو دوست دارم به خاطر شوق و شوری که در مردم ایجاد می کنه و همه رو با همدیگه مهربون می کنه... بهارو به خاطر بارونای قشنگش دوست دارم ...لبخندای بچه ها و شوق خرید لباس نو.....ماهی های قرمز کوچولوش که همش نگران اینم که تندوتند سکته نکنن و به جای ۳۰ یا ۳۵ سال زندگی فقط چند روز زندگی کنند... به خاطر سبزیش... به خاطر سبز شدن گل یاس خونه که دوسش دارم....به خاطر همه چیزو همه چیز.............و مهمتر اینکه اینقدر خدای خوش ذوقی دارم که بهارو آفرید..........
عید و باز کبوترا
خواب می بینن ماهی شدن.....
(صالح اعلا)
+نوشته شده در دوشنبه 27 اسفند1386ساعت21:38توسط مهری |
روزهای خوب و زیبا
روزهای خوب رو هیچوقت نمیشه فراموش کرد.... اون لحظه های قشنگ اون خنده های از ته دل بدون توجه به نگاه های کنجکاو مردم فقط خندیدن و لذت بردن ....و حتی تمام جاهایی رو که توی این خوشحالی قدم زدی نمی تونی از یاد ببری حتی اگه چندین سال ازشون بگذره... و بی توجه به همه چیز فقط رفتن و رفتن...
بعضی روزها از اینکه زنده ام و زندگی می کنم واقعا لذت می برم....
.
.
.
با پای دل قدم زدن آنهم کنار تو باشد که خستگی بشود شرمسار تو...
+نوشته شده در دوشنبه 13 اسفند1386ساعت18:20توسط مهری |
مصدق
خیلی حمید مصدق رو دوست دارم برای همین هر وقت می خوام چیزی بنویسم بی اختیار یه شعر از او به یادم می یاد و بازم .....
ای مهربان من
من دوست دارمت
چون سبزه های دشت
چون برگ سبز رنگ درختان نارون....
+نوشته شده در پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت19:59توسط مهری |

