که آفتاب صداقت را
به میهمانی گلهای باغ می آورد
وگیسوان بلندش را
به بادها می داد
و دستهای سپیدش را به آب می بخشید....
یعنی واقعا همچین کسی توی این دنیای پر از جدایی پیدا میشه.......؟؟؟؟؟
...
...
...
فریادهای خسته سر بر موج می زد وادی به وادی خون پاکان موج می زد
بی درد مردم ما خدا بی درد مردم نا مرد مردم ما خدا نامرد مردم
از پا حسین افتاد و ما بر پای بودیم زینب اسیری رفت و ما بر جای بودیم
از دست ما بر ریگ صحرا نطع کردند دست علم دار خدا را قطع کردند
نوباوگان مصطفی را سر بریدند مرغان بستان خدا را سر بریدند
در برگ ریز باغ زهرا برگ کردیم زنجیر خاییدیم و صبر مرگ کردیم
چون ناکسان ننگ سلامت ماند بر ما تاوان این خون تا قیامت ماند بر ما
روزی که در جام شفق مل کرد خورشید بر خشک چوب نیزه ها گل کرد خورشید
" محمد علی معلم"
راستی چرا این همه خوشحالی ؟؟؟؟
خواستم در مورد زمستان و سرما بنویسم اما دیدم خواهر ۱۳ ساله ام توی انشاش خیلی بهتر از من نوشته برای همین تکه ای از نوشتشو آوردم:
"پاهایم خسته ی راه , دستانم یخ زده از سرمای شب و صورتم خشکیده از تازیانه های باد است . زمستان زیباست اما زیبای بی رحم , صبح ها پیراهن سپیدش را به رخ می کشد اما به شب که می رسد تیرگی و دلسردیش از مردم زمانه را به ما نشان می دهد . درختان به امید پوشیدن لباس عروس مجانی که زمستان هر ساله به زمین می دهد لباس سبز را از تن بیرون می آورند و عروسی شان را در شب یلدا می گیرند , تا صبح می خوانند , می زنند و می رقصند....... در ختان فردا جوانه های زیر خاک اند که برای دیدن آن بالاترها از خودشان غوغا به پا می کنند........"
حبابم موج سرگردان طوفانم؟ نمی دانم
حقیقت بود یا دور تسلسل حلقه زلفت؟
هزارو یک شب این افسانه می خوانم نمی دانم
سراسر صرف شد عمرم همه محو نگاه تو
ولی از نحوه چشمت چه می دانم؟نمی دانم
ستاره می شمارم سالهای انتظارم را
هزارو سیصدو چندین و چندانم؟ نمی دانم
نمی دانم به غیر از این نمی دانم چه می دانم؟
نمی دانم نمی دانم نمی دانم نمی دانم....
قیصر امین پور
تیره بختی را می پذیرم اگر بدانم روزی چشمان تو را خواهم سرود
مرگ را می پذیرم اگر بدانم روزی خواهی فهمید که.......
دوستت دارم...
"جبران خلیل جبران"

