تبليغاتX
نمی دانم

نمی دانم

نمی د ا نم به غیر از ا ین نمی د ا نم چه می د ا نم...؟؟؟
ترس

برکه...سیروسفر...اتوبوس...فکر و خیال...فیلم...موزیک...فکر و خیال... آرژانتین... سیدخندان... سه راه ضرابخانه... دانشکده...استاد...کتابخانه...خونه خاله...دانشکده...آرژانتین...اتوبوس...فکروخیال...فیلم... موزیک...فکروخیال................ برکه و دوباره برکه.....

دوست دارم این مسیر رو...هر چند که کم کم داره به آخراش میرسه....اگرچه از رفت و آمدها خسته میشم اما دوسش دارم............

می ترسم.......

از داخل برکه موندن و تبدیل شدن به آب مونده و مردابی.........

می ترسم......

 

+نوشته شده در چهارشنبه 11 آذر1388ساعت23:35توسط مهری |
دل خوش!!!
 

دل خوش سیری چند............؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

......

 

+نوشته شده در چهارشنبه 4 آذر1388ساعت12:3توسط مهری |
؟؟؟!!!!
 

چیزی نیست که خوشحالم کنه........هیچ چیز

 

+نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت14:22توسط مهری |
درد...
درد من حصار برکه نیست

درد من زیستن با ماهی هایی است که فکر دریا

به ذهنشان خطور نکرده است...

 

پ.ن: برگشتم برکه... اصلا حالم خوب نیست .....همش نگران روزمرگی هامم

چرا پس کجاست راه فرار؟؟؟؟

 

+نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت23:33توسط مهری |
13
 

گلوم گرفته....خیلی وقت بود این همه بلند داد نکرده بودم......

نه تنها اطرافیانم که خودمم از بلندی صدام تعجب کرده بودم !!!!!!!!

اما اشکال نداره حالا دیگه دلم باز شده و یک کمی هم خنک........

  دیگه دلتنگ نیستم.......حداقل الان خوشحالم :)

 

+نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت23:38توسط مهری |
....
 

این روزها رو به خاطر بسپار..............

برای مرور خاطرات.......

این لحظه های خوب.......

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت1:29توسط مهری |
روزها.....
این روزها از پی هم می گذرند.............

و ما همگی هم چنان منتظریم ................

منتظر یه معجزه ........... یه صدا...............

 

تنهام............. تو شهری که دوسش دارم . به این فکر می کنم که آدم هر جا باشه فرق نمی کنه باید عشق و امید و آرامش داشته باشه و احساس خوشبختی...............

احساسی که خیلی وقته نیست.............

+نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت12:53توسط مهری |
درس درس درس.......
 

دانشکده ام و دارم دنبال مطلب درباره تحلیل محتوا کیفی میگردم اما مثل اینکه قرار نیست هیچی پیدا بشه شانس منه هرچیزی که کمه نصیب من میشه........!!!!!!!!!!!!!! این چند وقت باید همش پی کارهام باشم تا بتوونم زودتر پایان نامه رو تحویل بدم.......اگه بطلبه...

دانشگاه آرومه  اصلا مثل اینکه قرار نیست اتفاقی بیافته همه سرشون به کارشونه!!!!!!!!!!!!

نکنه فاجعه رو فراموش کردن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هر وقت میام دانشگاه احساس میکنم زنده ام...........خوب دوسش دارم چه میشه کرد..........حتی حیاط کوچیک و کلاسای تاریکشو........

 

+نوشته شده در دوشنبه 13 مهر1388ساعت12:0توسط مهری |
نوا
 

بامت بلند باد که دلتنگی ات مرا

از هر چه غیر تو بیزار کرده است...

        تنها گناه ما طمع بخشش تو بود

        ما را کرامت تو گنهکار کرده است.....

 

+نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388ساعت23:11توسط مهری |
خدایا صدامو میشنوی؟؟؟؟؟الووووووووووووووووو...........
 

خدایا کمکم کن که توقع محبت از کسی نداشته باشم...........

کمکم کن بی دریغ به همه مهر بورزم.............

کمکم کن همه آدمها رو دوست داشته باشم.................

کمکم کن بر حرص و حسدم پیروز بشم..................

کمکم کن تمام امید و آرزو و توکلم تو باشی..........

کمکم کن فراموش کنم چیزهایی رو که خوره روحم شدن............... 

کمکم کن فقط تو توی ذهنم باشی و لاغیر............

خدایا تو دیگه منو یادت نره........تنها امیدم تویی...........

                      خواهش میکنم.........

                 الهی گرفتار آن دردم که تو درمان آنی......

 

+نوشته شده در دوشنبه 6 مهر1388ساعت15:49توسط مهری |