تبليغاتX
نمی دانم

نمی دانم

نمی د ا نم به غیر از ا ین نمی د ا نم چه می د ا نم...؟؟؟
گل بانو
بازی آخر بانو رو خووندم. چند سالی هست توی بازارِ کتابه ولی من از اونجایی که همیشه توی خووندن کتابهای جدید عقبم :( تازه خووندمش مصداق اون مثلی که ماهی رو هروقت از آب بگیری تازست...

کلی خجسته شدم دوست داشتم گل بانورو.....



پی نوشت: به جای آماده شدن برای دفاع رمان خووندم..... :)



+نوشته شده در یکشنبه 18 بهمن1388ساعت18:25توسط مهری |
نظر خصوصی...
داشتم همین طور که توی وبلاگم چرخ میزدم رفتم سراغ نظرات خصوصی ، عالمی داشت برای خودش...چه نظرات وحرفهای نگویی....نظرات و محبتهای خصوصی....

عالم خصوصی یا همون شخصی که فقط برای خودتِه بدون اینکه کسی بفهمه و بدونه.....خودِ خودت 

رازها....راز....رازم....

.....

زندگی بدون راز.....نمی دونم ......اما به نظرم زیاد جالب نیست....

+نوشته شده در پنجشنبه 8 بهمن1388ساعت22:35توسط مهری |
دفاع
من باید از کارم دفاع کنم به بهترین شکل موجود...

چند روزیه که دلشوره دارم چون داورم مشخص شده......استاد شادرو..........یکی از سخت گیرترین استادهای دانشکده ......... من دوسش دارم. دوره کارشناسی هم باهاش کلاس جامعه شناسی ادبیات داشتم و بهترین نمره رو از کلاسش گرفتم اما با تمام این اوصاف نگرانم ...............

امیدوارم اذیتم نکنه..............تاریخ دفاعم هنوز مشخص نشده...............

امیدوارم و خوش بین.........

+نوشته شده در پنجشنبه 24 دی1388ساعت0:22توسط مهری |
OBEN
امشب با خواهرا نشستیم OBENیا همونUPرو دیدیم ......کلی باهاش حال کردم...........

جالبیش اینه که گریه ام کردم.......

خواهرک : چه خبره مگه چی داری میبینی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من: از بس که تو بی ذوقی!!!!!!!!............

+نوشته شده در دوشنبه 14 دی1388ساعت23:44توسط مهری |
ماه خون
 عاشورای امسال.....................

عاشورای 1388............

باید به ذهن سپرد و برای ددمنشی بر سریر قدرت نشینان ، اشک ریخت......

این ماه ماه خونِ......

خوش به حال شهیدان راه حق...

+نوشته شده در سه شنبه 8 دی1388ساعت10:40توسط مهری |
در جستجوی زمان از دست رفته...

دلم می خواست میشد زمان رو به عقب برگردوند.... اگه میشد دوست داشتم به 4 سال قبل برگردم 1384 و یه جور دیگه زندگیمو پیش ببرم.....

از حسرت خوردن واسه چیزهای رفته متنفرم........چیزی که الان چند وقته دچارش شدم..... 

پ.ن : دگر ز هر چه و هر چیز خسته ام.......

+نوشته شده در پنجشنبه 3 دی1388ساعت23:28توسط مهری |
منتظری بزرگ
مرگ فقیه بزرگ و آزاده آیت الله حسینعلی منتظری شوک بزرگی ست که همه در حیرتن........

حتی مرگش به جنبش سبز و بزرگی و قدرتش کمک کرد......

....خدایش رحمت کناد.....

پ.ن: تنها گناه آیینه ها زودباوری ست....

+نوشته شده در پنجشنبه 3 دی1388ساعت21:50توسط مهری |
دلگیر

 سرسبز دل از شاخه بریدم تو چه کردی؟
افتادم و برخاک رسیدم تو چه کردی؟
من شوروشر موج و تو سرسختی ساحل
روزی که به سوی تو دویدم تو چه کردی؟
مغرور، ولی دست به دامان رقیبان
رسوا شدم و طعنه شنیدم تو چه کردی؟
"تنهایی و رسوایی" ، "بی مهری و آزار"
ای عشق، ببین من چه کشیدم تو چه کردی؟؟؟!!!!!...............

پی نوشت : ما گشته ایم، نیست، تو هم جستجو مکن
                 آن روزها گذشت، دگر آرزو مکن
                 دیگر سراغ خاطره های مرا مگیر
                 خاکستر گداخته را زیرورو مکن.......


+نوشته شده در شنبه 21 آذر1388ساعت18:58توسط مهری |
ترس

برکه...سیروسفر...اتوبوس...فکر و خیال...فیلم...موزیک...فکر و خیال... آرژانتین... سیدخندان... سه راه ضرابخانه... دانشکده...استاد...کتابخانه...خونه خاله...دانشکده...آرژانتین...اتوبوس...فکروخیال...فیلم... موزیک...فکروخیال................ برکه و دوباره برکه.....

دوست دارم این مسیر رو...هر چند که کم کم داره به آخراش میرسه....اگرچه از رفت و آمدها خسته میشم اما دوسش دارم............

می ترسم.......

از داخل برکه موندن و تبدیل شدن به آب مونده و مردابی.........

می ترسم......

 

+نوشته شده در چهارشنبه 11 آذر1388ساعت23:35توسط مهری |
دل خوش!!!
 

دل خوش سیری چند............؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

......

 

+نوشته شده در چهارشنبه 4 آذر1388ساعت12:3توسط مهری |